محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
1085
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
اميدها كرد ، هيچ سود نداشت . بو حميد گفت اكنون نوميد شدم و باز نخواهى آمدن . بو مسلم گفت : نخواهم آمدن . بو حميد آن سوگندها كه منصور خورده بود بازپس همىداشت . پس هم بر آن گونه كه او گفته بود بو مسلم را بگفت . و بو مسلم را آن سخن با هول آمد و سر فرود افگند و بسيار بينديشيد . آنگاه بو حميد [ را ] گفت : يك امشب نيز بپاى تا بنگرم و بسگالم و ترا فردا آگاه كنم . بو حميد باز جاى شد آن شب . و بو مسلم ديگر باره ياران خويش را گرد كرد و اين پيغام درشت ايشان را بگفت . و اندر آن ايّام كه بو مسلم از خراسان برفت كز سفّاح دستورى خواسته بود كه به حجّ شود بو داود را ، خالد بن ابراهيم را خليفت كرده بود . و بو داود مهتر سپاه خراسان بود ، و سپاه خراسان بو داود را از بو مسلم بزرگتر داشتندى و فرمان او بيشتر كردندى . و چون خبر به بو جعفر آمد كه بو مسلم راه خراسان گرفت ، هم آنگاه عهد خراسان بدين بو داود فرستاد و به نامه او را بگفت كه شما دوستداران ما بوديد و از بهر دوستى ما بو مسلم را طاعت داشتيد . و وى كنون از طاعت ما بيرون شد و مر او را طاعت نيست . پس از اين كه ما او را ولايت همه شام و مصر همى داديم نپسنديد و منشور بازفرستاد . و تو اكنون لشكر را گرد كن و نامهء من بر ايشان عرض كن و بيعت ايشان خود را به ولايت خراسان بستان . و اگر چنان است كه او به خراسان آيد يله مكن و با او حرب كن و مر او را بگير و سوى من فرست . پس بو داود اين نامه و عهد منصور بر سپاه عرضه كرد و بيعت ايشان بستد ، و بر بو مسلم لعنت كرد كه او عاصى شد . و به بو مسلم نامه كرد و مر او را گفت كه ترا آمدن به خراسان روى نيست كه امير المؤمنين خراسان را به من داد و منشور به من فرستاد ، و اگر تو اينجا آيى جز از شمشير نبينى . و سپاه خراسان با تو آن كند كه با قتيبه كردند . پس نگر كه به خراسان اندر نيايى . و راست اين روز كه حميد الطائي اين پيغامهاى درشت بداد بو مسلم را ، بو مسلم آن روز همه روز همى انديشيد و اندر اين انديشه بود كه نامهء بو داود فراز رسيد . بو مسلم چون آن نامه بخواند سخت